نویسنده = اویس محمدی
نقد ادبی

بازیابی هویت یکپارچه در رمان «الاشتیاق إلی الجارة»: خوانشی یونگی از داستان بر اساس نظریۀ فردیت

دوره 18، شماره 1، بهار 1405، صفحه 24-42

https://doi.org/10.22067/jall.2026.93289.1539

اویس محمدی

چکیده نظریۀ فردیت یونگ بیانگر میل انسان به از بین بردن ناسازگاری­های درون و رسیدن به شخصیتی یکپارچه است. فردیت با سفر انسان از خودآگاه به ناخودآگاه آغاز می­شود. در این سفر، انسان نخست، نقاب (صورتی که از خود به دنیا نشان می­دهد) را از چهره برمی­دارد و به ساحت ناخودآگاه قدم می­گذارد. او در ناخودآگاه، با سایه (نیمۀ تاریک خویش)، آنیما (زنانگی درون مردان) و آنیموس (مردانگی درون زنان) دیدار می­کند و با شناخت سویه­های تاریک و روشن درون­اش به خویشتنی یگانه می­رسد. در این پژوهش، داستان الاشتیاق الی الجارة نوشتۀ حبیب السالمی بر اساس نظریۀ فردیت و با روشی توصیفی- تحلیلی خوانده شده است. این داستان، روایت­گر زندگی کمال عاشور است که در جوانی برای تحصیل از تونس به فرانسه آمده و در آنجا در رشتۀ ریاضی استاد دانشگاه شده است. زندگی، کار و ازدواج در فرانسه سبب شکل­گیری خودآگاهی منطقی، خشک و ایستا در روان او شده است. آشنایی او با زهرة و خانواده­اش (که همچون او تونسی­اند) سبب می­شود از این خودآگاه قدرتمند (فرهنگ فرانسوی) بگریزد و لایه­های پنهان ناخودآگاه­اش (فرهنگ تونسی) را بشناسد و تعادلی میان این دو در روان خود ایجاد کند. او نخست، نقاب خود را - جایگاه اجتماعی­اش به عنوان استاد دانشگاه و همسر بانویی فرانسوی- از چهره برمی­دارد و خود را همسان دیگر تونسی­ها فرض می­کند. سپس به وجود سایه (ویژگی­های ناپسند فرهنگ تونسی است که همواره پنهان­شان می­کرده) در خویش اعتراف می­کند و پس از کلنجار بسیار درمی­یابد که بخشی از شخصیت منصور (همسر خشن، شلخته و بی­قید زهرة که نماد سایه انگاشته شده) در وجود خود او است. سپس زهرة در هیئت آنیمایی خردمند و افسون­گر، ویژگی­های پسندیدۀ فرهنگ تونسی همچون مهربانی، پویایی و نشاط  را به او می­نمایاند و در پایان این روند، عاشور به طور کامل با فرهنگ اصیل خویش آشتی می­کند و به هویتی یکپارچه دست می­ یابد.

نقد ادبی

خوانشی روانکاوانه از الصبار بر اساس نظریۀ شخصیت فروید

دوره 15، شماره 2، تابستان 1402، صفحه 56-41

https://doi.org/10.22067/jallv15.i2.2302-1230

اویس محمدی

چکیده الصبار نوشتۀ سحر خلیفه بیانگر ذهنیت ملت استعمار زدۀ فلسطین در دهه­های پایانی قرن بیستم است. این داستان شخصیت­های بسیاری دارد که هرکدام نمایانگر بخشی از این ذهنیت­اند. با تحلیل­ روانکاوانۀ شخصیت­های داستان، می­توان لایه­های پنهان آن را رمزگشایی کرد و ذهنیت جامعۀ فلسطینی، در نیمۀ دوم قرن بیستم را درک نمود. طبق دیدگاه فروید، روان انسان (خودآگاه و ناخودآگاه) از سه بخش شکل‌گرفته است. بخش نخست، نهاد است که دربردارندۀ خواسته­های طبیعی نخستین انسان و غریزۀ لذت و حیات است. رویارویی کودک با واقعیت، سبب شکل­گیری بخشی واقع­بین و منطقی در نهاد می­شود که فروید آن را «من» می­نامد. در ادامه روند رشد انسان، بخشی به نام «فرامن»، از دل «من» جدا می­شود. فرامن، بعد آرمان­گرا و اخلاق­مدار ذهن است که همواره نهاد را به خاطر تمایلات غریزی­اش ناچیز می­شمارد و «من» را به خاطر همراهی گاه­به­گاه­اش با نهاد، سرزنش می­کند. طبق خوانش صورت­گرفته از داستان، شخصیت­های الصبار سه نوع­اند در نظر گرفته­شده­اند و هر کدام نمودی از یکی از بخش­های سه­گانۀ ذهن انگاشته شده­اند؛ عامۀ مردم و کارگران، نمایندۀ نهاد فرض شده­اند؛ آنها آرمان­ها را کنار گذاشته­اند و تنها به نیازهای اولیه و بقا می­اندیشند. عادل –که فردی خردگرا و واقع­بین است و امور کارگران را سامان می­دهد- نمایندۀ «من» فرض شده است. اسامه نیز نمودی از فرامن تلقی شده؛ او همواره عادل را به آرمان­گرایی دعوت می­کند و از او می­خواهد مردم را به مقاومت فرابخواند، ولی عادل، اسامه را به واقع­بینی دعوت می­کند. عادل در طول داستان، نقطۀ مقابل اسامه است و دیدگاه­های او را همواره رد می­کند ولی در پایان، تغییر موضع می­دهد و از جایگاه من، به من متعالی تبدیل می­شود و و نگاهش به واقعیت، آرمان­گرایانه می­شود. به نحوی که شخصیت تکامل­یافتۀ او، هم مصلحت­اندیش است و هم آرمان­گرا و عمل­گرا؛ ذهنیت عادلِ پایان داستان، همانی است که خلیفه، در ناخودآگاهش برای ملت فلسطین می­خواهد و آرزو دارد.

تحلیلی روانکاوانه از داستان «سیاه زنگی» از کتاب «شیهه‌ اسب سفید» زکریا تامر

دوره 4، شماره 7، زمستان 1391

https://doi.org/10.22067/jall.v4i7.19807

شهریار نیازی، اویس محمدی

چکیده داستان سیاه زنگی اثر زکریا تامر داستان نویس سوری است که در فضایی سوررئالیستی رخ می‌دهد و به شیوه سیال ذهن روایت می‌شود و به این دلیل، شخصیت ها و حوادث داستان برگرفته از ناخودآگاه نویسنده اند. این مقاله در تحلیل داستان مذکور به تحلیل شخصیت های داستان و حوادث آن از منظر نظریه های روانکاوی جدید پرداخته است و هریک از شخصیت های داستان را طبق تقسیم بندی فروید نماد و نماینده بخشی از ناخودآگاه انسان قرار داده است. بدین ترتیب، شخصیت «سیاه زنگی» در داستان، نماینده بخش «نهاد» در دستگاه روانی انسان و شخصیت «راوی» در بسیاری مقاطع، نماینده «من» است و شخصیت های فرعی «دخترک» (مقطع سوم) و «سرکارگر» (مقطع پنجم) نماینده «فرامن» هستند. در تحلیل روانکاوانه حوادث داستان باید گفت، این حوادث در دو دوره از حالت های روانی نویسنده اتفاق می‌افتد: قسمت های ابتدایی داستان مربوط به دوران غلبه غریزه حیات بر ذهن نویسنده است و قسمت پایانی داستان (مقطع ششم) مربوط به چیرگی غریزه مرگ بر غریزه حیات در اندیشه اوست.